اين وبلاگ اسباب كشي كرد!! دليلش هم بيشترش حرفهاي آقا مهرداد بود. متشكرم از راهنماييت.

مي رم به يه وبلاگ جديد كه اسمي از بي شوهري و پيردختري توش نباشه....

منتظر همه شما دوستان خوبم توي وبلاگ جديدم هستم.

www.dokhtarakVaHamsarash.persianblog.ir

يا حق!

  
نویسنده : دخترک ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٦


 

امشب كانال 4 يه فيلم قشنگ داشت؛ فردا (21/03/86) تكرار مجدد اين فيلمه، ساعت 23:15.

دوستم به من خبر داد؛ زنگ زد كه دخترك الان كانال 4 رو نگاه كن.

يه چيزايي تو مايه هاي كتاب تجسم خلاق بود؛‌ با جان كري هم مصاحبه مي كرد (نويسنده كتاب زيباي مردان مريخي و زنان ونوسي) و با خيلي هاي ديگه.

مي گفت اين تفكر شماست كه دنياي شما رو مي سازه؛ اگه بگين نمي شه، كائنات هم مي گه باشه قربان، هر چي شما امر كنين.

مي گفت در همه مذاهب اومده كه ما از خداييم؛ پس ما تواناييهاي خدا رو داريم؛ نشد وجود نداره.

مي گفت ما فكر مي كنيم توي آسمون ها يه تخته سياه هست كه روش مثلا نوشتن: دخترك تو به دنيا اومدي تا اين كار رو انجام بدي و ما در زندگيم دنبال اين هستيم كه كشف كنيم روي اون تخته سياه چي نوشتن و بهش برسيم. مي گفت چنين تخته سياهي وجود نداره؛ ما همون چيزي مي شيم كه مي خوايم.

مي گفت روياهاتون رو تصور كنين؛ اونقدر عميق كه با تمام وجودتون ازش لذت ببرين؛ اونوقت مطمئن باشين كه به اين روياها مي رسين.

مي گفت ..... بقيه اش رو خودتون نگاه كنين؛ اينها واسه بازارگرمي بود.

 

مي خوام به شما يه چيزي رو بگم؛ چند ماه پيش همين دوستم كه امشب به من زنگ زد، بهم گفت دخترك، تو چه تصوري از آينده ات داري؟ چه صحنه اي از آينده توي ذهنته؟ .....

فكر كنين.... چه صحنه از آينده دور رو مجسم كنين..... مثلا 70 سالگيتون رو تصور كنين.....

مي دونين من چي توي ذهنم بود؛ يه خانم مسن، نسبتا شيك پوش و مرتب، كه با يه آقا داره قدم مي زنه؛ من كه مسن شده بودم، بسيار آرامش دروني داشتم و از هم صحبتي با اون آقا كه همسرم بود، بسيار لذت مي بردم  و شغلم هم استاد دانشگاه بود، خارج از ايران، يه كشور خوش آب و هوا و نه خيلي شلوغ؛ بچه هام رو هم عروس داماد كرده بودم و آرامشي كامل داشتم با لبخندي رو لب و ظاهري خندان و دروني شاد و آرام. همسرم هم يك پيرمرد فهميده بود كه از زندگي باهاش بسيار لذت برده بودم و خاطرات خوبي باهاش داشتم؛ اون هم تحصيل كرده بود و فهميده و آرام كه از بودن با من لذت مي برد ....

الان سعي كردم كاملا اين صحنه رو دوباره به ذهنم بيارم .... من مطمئنم كه به اين خواسته ام مي رسم؛ چون لذتش رو درك كردم. كائنات اينقدر وسيعه و بزرگ كه خواسته من رو به بهترين شكل همين روزها به من بده..... منتظرشم.

  
نویسنده : دخترک ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٦


 

رفتم مشاوره. دو تا وقت گرفته بودم؛ واسه خودم و خواهر كوچكم. اول واسه خواهر كوچكم، من و بابا و خواهرم رفتيم تو و حدود يه ساعتي حرف زديم.... از مامان گفتيم و از رفتارهاش و كارهاش و نتيجه اي كه تا حالا داشته .... توي حرفهام از خودم هم گفتم .... گفت الان شما بايد به خواهرتون كمك كنيد .... گفتم فكر نكنيد من خيلي وضع خوبي دارم .... من هم پيش همون مامانم .... من هم از صبح تا حالا دارم بد و ببراه مي شنوم كه چرا با هزينه خودم واسه خواهرم وقت گرفتم كه بياد مشاوره .... و اين مثلا روز تعطيل منه .....

آخر حرفهام هم گفتم كه حالا شما گروهي در مورد عرفان هم دارين كه من بيام؟ گفت نه، گروهي نداريم كه صرفا در مورد عرفان باشه .... گفتم مي خوام مباحث خودشناسي و خداشناسي توش باشه، مثل گروه دوستم كه مدتي يه مياد پيش شما .... گفت اون مدت طولاني يه مياد و حالا بحثشون به اينجاها كشيده .... گفتم يعني اولش حتما بايد از مشكلاتمون بگيم ... گفت: آره و استدلال كرد .... گفتم خوب حالا اگه يكي مشكلي نداشته باشه چي؟ مثل من .... گفت شما خودتون نگين كه مشكل ندارين؛ از من بپرسين ..... خنديدم و گفتم خوب، حالا من مشكل دارم يا نه؟ .... گفت خيلي زياد .... گفت مشكلات رو هي گذاشتين كنار؛ گفتين خوب اين كنار، اين هم كنار و .... و .... و .... حالا جايي براي عرفان نمونده .... به گردنش اشاره كرد و گفت تا اينجا پرين .... اين مشكلات بره عرفان خودش مياد .....

راست مي گفت؛ خيلي هم راست مي گفت ..... دلم براي اون دخترك چند سال پيش تنگ شده، نه خيلي سال پيش، حتي پارسال .... واسه دختركي كه شبها العفو، العفو، العفو مي گفت و اشك مي ريخت و فقط ته دلش مي خواست كه كسي نياد و دخترك رو با اين چشمهاي گريونش ببينه .... دلم واسه دختركي تنگ شده كه وقتي به آخرين العفوها مي رسيد پر از گريه بود .... واسه دختركي كه پيش ترها از دانشگاه اگه روز عيدي بود، مثل مبعث، حتما بدو بدو از دانشگاه مي رفت زيارت و .... حسابي خلوت مي كرد .... واسه دختركي كه اگه يه بار نمازش قضا مي شد، خيلي ناراحت مي شد و دلش مي گرفت .... دلم واسه اون دخترك تنگ شده .... دخترك حالا مونده و دلش از خداش گرفته و خودش هم نمي دونه كه چشه .... اون هم حالا كه همين سال بايد بره زير تيغ جراحي و بيش از هشت ساعت زير عمل باشه و .... و شايد هرگز ديگه دنيا رو نبينه .... اين موقع و اين هم بي خدايي؛ در عجبم از خودم .... مامانم ميگه نيازت به خدا رفع شده ..... اما اون نمي دونه كه من الان بيش از هر موقع بهش نياز دارم .... من نمي فهمم چه كارم شده؟؟؟؟ خسته ام و تنها .... و ديگه مي دونم كه بايد به تنهايي عادت كنم .... همينه و هيچي ديگه نيست .... زندگي من هم اين طوري رقم خورده .... شكر

راست مي گفت .... دلم من پر از مشكله .... گرفته و زندگيم تنهايه ..... شما كه مي دونين .... تازه از خونه مون براتون ننوشتم يا كم نوشتم كه ..... كه .... كه .... حالا باور كردم كه مشكلي ندارم .... اينها كه مشكل نيست .... شكر كه سالمم، كه كار مي كنم، كه درس خوندم، كه سايه پدر و مادرم روي سرمه .... اما اون غمها ته قلبم هست ..... غمهاي سنگيني كه من رو به يه حالت بي تفاوتي رسونده .... خيلي بي تفاوت ..... آدمي كه ديگه توي خلوت خودش هم دعاهاش خيلي كم شده .... زندگيش رو باور كرده ..... و فكر مي كرد اين يه امتيازه ..... اما نبود .... توي اين بي تفاوتي، نسبت به خداش هم بي تفاوت شد .....

دختركي كه نمي خواد فكر كنه؛ نمي خواد بشينه و فكر كنه كه با مجرديش چه كنه ....

بي خيال .......

دوستم داره از همسرش جدا ميشه؛ دوستم يه فرشته است به تمام معنا .... واقعا دختر خوبي يه .... مهربون و صميمي و از خودگذشته و فداكار و راستگو و .... من در اين فرد نه حسد ديدم و نه بخل و نه كينه و نه خودخواهي و نه خشم و نه .... همه وجودش پر از عشقه و مهرباني .... خيلي هم زيباست .... همكاريم .... همسرش بهش خيانت مي كنه .... يه بار تا مرز جدايي رفت و برگشت .... همسرش التماسش كرد .... التماسش كرد تا برگرده به زندگي ودوباره روز از نو و روزي از نو .... و حالا ديگه مي خواد جدا بشه .... براش دعا كنين .... اين هم از زندگي متاهلي ....

هنوز دكتر ارتدونسيم با دكتر جراحم صحبت نكرده ببينم تكليف من چي ميشه .... بفهمم خبرتون مي كنم ....

  
نویسنده : دخترک ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٦


 

يه هفته و نيمه كه رفتم دكتر جراحم و قالبم رو نشون دادم و قراره دكتر جراحم و دكتر ارتدونسيم با هم يه جلسه كوتاه داشته باشند و ببينند كه من جراحي بشم يا نه. يعني يه سري كارهايي كه جراحم مي خواد هنوز روي فك من انجام نشده و حالا مي خواد با دكتر ارتدونسيم مشورت كنه كه شايد اين كارهاي مربوط به ارتدونسي، بعد از جراحي بهتر روي فك من اعمال بشه ..... حالا زنگ زدم گفته هفته ديگه چهارشنبه زنگ بزنيد .... چي كار كنم؟ منشيش گفت كه دكتر حالشون خوب نبوده و كلاسهاي دانشگاهشون رو هم نرفتن و .....

خلاصه تكليف من معلوم نيست كه چي ميشه ....

بعدازظهر مي خوام برم يه جايي مشاوره. يه آقاي دكتري هست كه توي يه مركز مشاوره هست و ظاهرا عارف هم هست. مي خوام برم باهاش صحبت كنم كه اگه كلاسهايي در مورد عرفان داره من هم در اون شركت كنم.... بايد بالاخره يه زماني راه خدا رو شروع كنم، برم و ادامه بدم و يكي بايد توي اين زمينه دست آدم رو بگيره .... من كه از هفت دولت آزادم اگه به خودشناسي و خداشناسي نرسم، خيلي بده.... فردا نمي تونم به خودم بگم: شوهر داشتم، بچه هام مادر مي خواستند و وقتم رو واسه اونها صرف مي كردم .... بنابراين مسئوليت من سنگين تره ....

قبلا هم گفتم كه هيچ چيز مجردي خوب نيست غير از اين آزاديش .... منظورم آزادي از نوع بدش نيست!! منظورم عدم وابستگي يه .... رها بودن ....

قاصدك خانه نداشت

غم كاشانه نداشت

هر كجا خانه او

دشت كاشانه او

نه كسي داشت كه دلتنگ شود 

نه دلي داشت كه در بند شود

او نه دلبسته شب بو ها بود و نه دلداده زيبايي دشت

او كه با دست نسيم 

او كه با زورق آب

به تماشاي بهاران مي رفت

چه غم از ترك گلستانها داشت؟


در ادامه هم اين شعر رو بگم كه « اين مرغك بي آشيان راهي بجز سفر ندارد» . اين شعر رو يه روز توي تاكسي راننده تاكسي گذاشته بود با صداي افتخاري؛ خيلي خوشم اومد و بهش فكر كردم .... من هم بايد سفر كنم .... بايد برم، بايد.

يه ماهي هست كه حالم خيلي بده؛ دلم گرفته اساس و از خدا ناراحت شدم و باهاش قهر كردم!!!! خيلي مسخره است؛ نه؟

خدايي كه مي دونم ممكنه امشب كه سرم رو گذاشتم، صبح برندارم .... ممكنه بدتر از اون، همين امشب كه مادر و پدرم سرشون رو گذاشتند .... خدا اون روز رو نياره ..... ممكنه همين الان كه از پله بخوام برم بالا، بيافتم و قطع نخاع بشم .... ممكنه ...... هيچي از خودم ندارم، مي دونم؛ اما دلم از خدا گرفته بود و ازش كم توقعيم شده بود؛ خيلي زياد .... باهاش قهر كردم واسه اولين بار توي زندگيم ..... خيلي در خونه اش رفته بودم و جوابم رو نداده بود .... از كرمش بعيد بود ....

چند روز پيش باز هم توي آژانس، راننده راديو روشن كرده بود و مصاحبه با يه آقايي بود.... اون آقا مي گفت كه خدا مي گه من حيا مي كنم از كسي كه خيلي بدبخته اما هيچ وقت نمي گه خدا اين كار رو با من كرد و به جاش خدا رو شاكره و مي گه هر چي تو بخواي خداي من ....

داشت گريه ام مي گرفت.... مي دونم خيلي ضعيفم .... هنوز هم درست و حسابي آشتي نكردم!!!! خيلي پررويم؛ نه؟

نمي دونم. بايد خيلي با خودم فكر كنم ....... و اميدوارم خدا خودش هم كمكم كنه.

با اون آقاي علاف هم كه قبلا وصفش رو كرده بودم، ديگه كلا رابطه ام رو تموم كردم؛ با خونشون هم تماس گرفتم و با مامانش واسه اولين بار صحبت كردم.... به مامانش گفتم كه اين آقا ذات خوبي داره، اما در حال حاضر خيلي مشكل داره؛ حيفه با اين مشكلات بمونه.... گفتم رابطه من و اون تموم شده، اما من دلم نيومد به شما اين رو نگم كه ايشون رو حتما به يه مشاور ببرين و .... بعد هم همين مشاوري كه قراره خودم برم، شماره تلفنش رو به مادرش دادم .... اين كار رو بايد مي كردم، مگر نه احساس عذاب وجدان مي كردم كه هيچ كاري واسش نكردم .... اصلا يه ذره درست و حسابي فكر نمي كرد ...... دنبال قاچاق، دنبال اعتياد، دوستي با هر آدمي و ...... در حالي كه اعتقاد قلبي عميقي به خدا داشت ..... مامانشه هم خيلي محترمانه با من برخورد كرد.

فكر نمي كنم ببرنش مشاوره، اما من كاري كه از دستم برميومد رو انجام دادم.

حالا هم همش بهش فكر مي كنم؛ اصلا نمي دونم چرا قسمت من اين جوري ميشه؟ كاش چند تا از آقايون رو مي ديدم و بهشون مي گفتم شما چرا من رو نخواستين؟ مشكل من چيه؟ ......

از صبح نشستم پاي كامپيوتر مقاله بخونم و هنوز هيچي نخوندم؛ فكرم همه جا ميره جز روي مقاله اي كه دارم مي خونم .... گفتم بيام و بنويسم و وبلاگم رو آپديت كنم شايد فكرم آروم بگيره و تمركز پيدا كنم.

  
نویسنده : دخترک ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٦


 


از ديروز تازه شروع كردم اگه خدا بخواد مطالعه علمي انجام بدم. مي خوام مقاله داشته باشم چون برام لازمه.... اما امان از اين مطالعه كه من هر وقت تمركز مي كنم كه درس بخونم هزار و يه جاي ديگه تمركزم مي ره و به نتايج مفيدي در زمينه زندگيم، كار اداره ام و .... مي رسه.

ديروز سر همين مطالعه ام، يه لحظه به فكرم رسيد كه برم پرورشگاه و افتخاري تدريس كنم؛ اين طوري محبت مادرانه خودم رو كه هر دختري هم سن من در خودش احساس مي كنه، همه رو خالصانه هديه كساني مي كنم كه بهش نياز دارند و اميدوارم خداوند مهربون هم كمكم كنه ....

حتي فكرش هم خوشحالم ميكنه. امروز با اين كه جمعه بود تماس گرفتم و گفتند كه الان موقع امتحانهاشونه و تابستون باهاتون تماس مي گيريم.... فكرش رو بكنين .... تدريس به بچه هايي كه چيزي رو نياز دارند كه من زيادي دارم ..... اميدوارم خداي مهربون كه اين فكر رو به سرم انداخت، خودش كمكم كنه.

اين رو نوشتم شايد بقيه هم دوست داشته باشند اين كار رو بكنن، مخصوصا مجردها.

ديروز هم، بنا به خواسته دكتر ارتدونسيم، رفتم دوباره از فكم قالب گيري كردم.توي هفته ديگه بايد قالب رو به دكتر جراحم نشون بدم؛ اگه شرايط فكي من مناسب جراحي باشه كه خدا رو شكر .... من آخر خرداد واسه جراحی به نظرم خيلي مناسبه؛ چون توي مرداد، داداشم مراسم داره كه خانومش رو ببره .... اگه هم كه قالب مناسب نبود، يعني حداقل چهار ماه ديگه بايد طول بكشه تا خواسته دكتر جراحيم رو دكتر ارتدونسيم در فك من اعمال كنه .... هر چي خدا بخواد. من كه خيلي منتظرم و دوست دارم هر چه زودتر باشه؛ بعدشم مي خوام برم واسه دختر شايسته ثبت نام كنم!!!!!!!

  
نویسنده : دخترک ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦


 

قبل از اين خوندن اين متن، لطفا متن قبلي رو مطالعه كنين....

من كلا خيلي فكر مي كنم، خيلي بيشتر از آنچه كه حرف بزنم .... خلوت خودم رو حتما بايد در شب داشته باشم تا فكر كنم و .... يه لحظه تفكر برتر از ساليان سال عبادت است....

الان توي افكارم به يه نتيجه اي رسيدم كه سريعا تصميم گرفتم بنويسم و به همه اعلام كنم ....

چي شد كه وبلاگ من شروع شد؟ اولين نوشته هام رو خوندين؟ خودم كه از خوندنش خنده ام مي گيره!! نه از اين كه اون احساسات رو داشتم كه هنوز هم اون لحظات كاملا توي ذهنمه؛ اون لحظه ها و ساعت ها و روزها و ....؛ خنده ام مي گيره كه همه اينها رو توي وبلاگم نوشتم واسه همه آدمها!!!!

بهتون ميگم، گرچه كه اگه از اول خواننده اين وبلاگ بودين همه چيز رو مي دونستين .... دوستي دارم كه توي اداره هم همكارمه. سه سال از من كوچكتره .... با هم كار مي كرديم و با هم كارشناسي ارشد قبول شديم و .... از نظر ظاهري هم هيچ كدوممون زيبايي آنچناني نداريم .... از نظر خانوادگي هم مثل هم هستيم تقريبا .... دي ماه سال 83 بود كه ازدواج كرد .... خيلي خوشحال شدم .... هميشه موقعي كه دعا مي كردم واسه ازدواج دوستهاي مجردم دعا مي كردم (و مي كنم) كه يكيشون هم اون بود .... طعم تلخ پيردختري رو نمي خوام، هرگز نمي خوام، هيچ دختري توي عالم، حس كنه ....

خلاصه ازدواج كرد .... و من آرزوهاي خودم رو مي ديدم كه براي ديگري شكل گرفته .... هر روز همسرش بهش زنگ مي زد، دنبالش ميومد و از اداره به خونه مي رسوندش و از خونه به اداره و .... و .... و ... همه اش هم كار خدا بود و نه هيچ كس ديگه و نه هيچ دليل ديگه .... من خيلي براي ازدواج كردنم زحمت كشيده بودم، اما نشده بود .....

فكر كنيد دو تا تشنه توي يه بيابونن كه دعا مي كنن براي باران، و يكيشون مدت طولاني تري يه كه تشنه است،،،،  و بين اين تشنه و تشنه تر، حالا خدا باران رحمتش رو پيش چشم تو براي يه تشنه فرستاده و براي تو كه تشنه تري نه ..... مقدر كرده برات كه در اوج تشنه بودن، سيري ديگري رو هم ببيني .... اين خوشحال كننده است كه دوستت از تشنگي دراومده، اما ....... اما تحمل مي خواد ..... تحمل مي خواد وقتي همه آرزوهات رو مي بيني كه متبلور شده در ديگري ..... بزرگي روح مي خواد كه خوشحال باشي .....

حالا هم كوچولوش يه سالشه..... اميدوارم همشون خوشبخت بشن .... كوچولوي بامزه اي داره ....

برادرم هم ازدواج كرد، خودش از من سه سال كوچكتره و همسرش هم شش سال .... الان هم خونه شون رو گرفتن؛ برادرم هم از اون مردهاي خيلي خوبه؛ خيلي هم لارج خرج مي كنه .... با هم بيرون مي رن و ..... خلاصه باز هم من آرزوهام رو متجلي مي بينم براي ديگري .... و باز هم خوشحالم ..... و باز هم تحمل مي خواد ..... باز هم يه دل بزرگ مي خواد و يه روح عظيم ....

و اين ها همه پتك هايي بودن كه بر سر من فرود اومدن .... پتكهاي آهنيني كه محكم و محكم تر، من رو نرم و نرم تر مي كنن .... روح من رو بزرگ و بزرگتر مي كنن ..... شرايطي كه خدا خواسته، فقط او خواسته، كه واسه من پيش بياد؛ پيش بياد تا روح دخترك رو صيقل بدن و پاكترش كنن ....

بارالها، كمكم كن .... دستم رو بگير و اگه اين شرايط رو بوجود آوردي تا رشدم بدي، دستم رو بگير و نگذار همون آهن ترك خورده بشم .... كمكم كن و نگذار، نگذار دعاهاي پاسخ نگرفته ام، من رو از تو دور كنن .... كمكم كن و دختركي رو از پس اين پتكها بيرون بيار كه درياييه و روحش آسموني ..... دختركي كه تو رو داره و تو، و تو هم به وجودش افتخار مي كني .... كمكم كن و نگذار از تو دور بشم و پشت آرزوهام گمت كنم ....

  
نویسنده : دخترک ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦


 

لاينل واترمن داستان آهنگري را مي‌گويد كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سال‌ها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگي‌اش چيزي درست به نظر نمي‌آمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر مي‌شد.

يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت : "واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفته‌اي مرد خدا ترسي بشوي، زندگي‌ات بدتر شده. نمي‌خواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاش‌هايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده."

آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي فهميد چه بر سر زندگي‌‌اش آمده است. اما نمي‌خواست دوستش را بي‌پاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه مي‌خواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود:

-        "در اين كارگاه فولاد خام برايم مي‌آورند و بايد از آن شمشير بسازم. مي‌داني چطور اين كار را مي‌كنم؟ اول تكه‌ي فولاد را به اندازه‌ي جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر مي‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه مي‌زنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه مي‌خواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو مي‌كنم و تمام اين كارگاه را بخار آب مي‌گيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله مي‌كند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست."

آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري آتش روشن كرد و ادامه داد:

-        "گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نمي‌تواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مي‌اندازد. مي‌دانم كه از اين فولاد هرگز تيغه‌ي شمشير مناسبي در نخواهد آمد."

باز مكث كرد و بعد ادامه داد:

-        "مي‌دانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو مي‌برد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفته‌ام و گاهي به شدت احساس سرما مي‌كنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج مي‌برد. اما تنها چيزي كه مي‌خواهم اين است: "خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو مي‌خواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه مي‌پسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بي‌فايده پرتاب نكن."

 

  
نویسنده : دخترک ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦


 

به سلامتي هفته معلم هم اومد!! پنج شنبه بچه هاي كلاسم امتحان داشتند؛ يكيشون يه دسته گل آورده بود و بهم داد؛ يكيشون هم از حياط توي دانشكده يه گل رز سرخ چيده بود و اومد گفت خانوم ما چيزي نخريديم؛ اين واسه شما. كلاس هم كه تموم شد، هنوز يكي از بچه ها برگه اش رو نداده بود كه يكي ديگه از بچه هاي كلاس اومد و اين يكي دو تا گل رز سفيد از حياط دانشكده چيده بود و هديه كرد به من ...

امروز هم يكي از بچه هاي كلاس يه پارچه چادري نماز برام كادو كرده بود و بهم هديه داد .... خيلي خوشحالم؛ به خاطر اينكه حس مي كنم معلم خوبي هستم؛ حس مي كنم كه تلاشي رو كه واسه درس دادن خوب به بچه ها مي كنم درك مي كنن و اين برام باارزشه .... من وقتي درس مي دم بچه هاي كلاسم رو واقعا و با تمام وجود دوست دارم (البته نه هميشه!!) ....

جمعه هم رفتيم يه اردو!! تمام اساتيد رو دعوت كرده بودند، البته به صورت مجردي!! من هم راهي شدم بيشتر به قصد همسريابي!!!!! گفتم متاهلين كه نمي يان همسرشون رو روز تعطيل بي خيال شن بيان اردو، احتمالا محيط مجردي ميشه و خلاصه چهارتا آدم من رو مي بينن و خدا بزرگه!!!! .... اون طوري كه فكر مي كردم نبود و خيلي ها متاهل بودن .... اما بهرحال اردو خوش گذشت؛ پيامدش هم اين بود كه امروز از كارم مرخصي گرفتم چون پاهام بسته شده بود و ناي راه رفتن نداشتم و به شدت خسته بودم!! اما با همه اينها خيلي خوش گذشت ....

تدريس رو خيلي دوست دارم و اعتقاد دارم كه معلم بايد حتي از نظر روحي هم به دانشجويانش توجه كنه .... يه روز سر كلاس يكي از خانومها حالش خوب نبود؛ رنگش پريده بود و لباش بي رنگ شده بود و .... بين درسم رفتم كنار صندليش و گفتم: حالت خوبه؟ گفت نه خانوم. گفتم خوب برو خونه .... گفت درس رو عقب مي افتم!!!! گفتم اين طوري هم چيزي ياد نمي گيري با اين حالت .... خلاصه همون جا از يكي از بچه هاي زرنگ كلاس قول گرفتم كه ادامه درس اين جلسه رو باهاش كار كنه و اونوقت حاضر شد كه كلاس رو ترك كنه!!!!

اوايلي كه درس مي دادم حتي خوابشون رو هم مي ديدم .... همشون فرشته كوچولوهاي من هستند .... همون طور كه قبلا هم گفتم دلم مي خواد مدرك دكترام رو بگيرم و بعد استاد دانشگاه بشم، البته نه توي ايران .... من بهترين استاد ميشم....

بحث رو عوض كنم و يه چيز عجيب بگم!! با يه آقايي آشنا شده بودم كه خيلي به نظرم ساده و مهربون مي اومد؛ حالا فهميدم تو كار مواد مخدره!!!!!!!! چند روزي خبري ازش نبود و بعد گفت كه توي راه گرفتنش واسه اينكه با دوستش بوده و اون مواد با خودش داشته و اين هم نيمي از جرم رو به عهده گرفته تا به دوستش كمك كنه و ..... اينهاش كه مطمئنم كشك بود، خودش هم دخيل بوده!!!!!!! اصلا هنوز باورم نشده .... با كسي آشنا ميشين مواظب همه چيز بايد باشين ....

با يكي ديگه هم آشنا شدم كه هنوز هم رو نديديم، توي دومين تماس تلفنيش شروع كرده كه شما از نظر جنسي چه جوري هستين؟ گرمين يا سرد؟ سفتين يا شل؟؟؟؟!!!! گفتم من نمي دونم چه جوري هستم چون هيچ تجربه اي ندارم و اصلا نمي دونم چه حسي داره .... ديگه جواب تماس هاش رو ندادم بچه پررو .... باز هم مواظب اونهايي كه باهاشون آشنا مي شين باشين ..... پناه بر خدا؛ چه آدمهايي پيدا ميشن ....

لطفا برام دعا كنين؛ براي من و همه اونهايي كه مي خوان ازدواج كنن....

مي دونين يه احساسي بهم دست داده و اون هم اينه كه من امسال حتما ازدواج مي كنم!!!!! احساسش كه دلخوشم كرده، تا خداي كريم چي بخواد ......

  
نویسنده : دخترک ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦


 

مدتي يه، يعني دقيقا از بعد از اينكه پروژه علمي ام تموم شد كه وبلاگ خون اساسي شدم!! خيلي از وبلاگها رو مي خونم؛ وبلاگهايي با موضوعات عجيب و غريب!! كسي كه هر شبش رو پيش مردي مي گذرونه .... دختري كه چندين تا دوست پسر همزمان داره .... كسي كه تا حالا با خيلي ها روزگار گذرونده و .... خلاصه، چيزهايي رو مي خونم كه هيچ وقت باورشون نمي كردم!!

من هميشه دنبال درس خوندن بودم و بس. ته مايه مذهبي هم دارم و اين ذاتي يه در من. دوستام هم همشون درس خون بودن و مذهبي و مهربون .... بنابراين تيپ هاي مختلف زندگي رو نمي دونستم؛ اگه كسي هم از اين چيزا مي گفت، دور مي شدم و مي گفتم وقت اضافي ندارم واسه فهميدن اين چيزا!!!!

حالا به اين نتيجه رسيدم كه از آنچه كردم، راضي ام. خوشحالم كه توي زندگيم تا حالا هيچ مردي نبوده و من فقط چشم به راه همسرم بودم و براش جستجو كردم .... خوشحالم كه با مردي جز همسرم آشنا نشدم كه حداقل باهاش برم يه كافي شاپ و برام چيزي بخره و بخوريم ....

دلم فقط شوهرم رو مي خواد، به عنوان تنها مرد زندگيم، و مي دونم كه مياد، مي دونم.

امروز خوشحالم؛ بعد از ظهر  قراره بريم خونه يكي از دوستا و همكارهاي خيلي خوبم كه خيلي دوستش دارم؛ از مكه برگشته.... موقع رفتن همه التماس دعا داشتن، من هم همچنين ....

گفت واسه شما خانوم دخترك (من رو به فاميل صدا مي كنه)، حتما دعا مي كنم. گفتم يه دعا بكني كافيه و اون اينكه اگه صلاح خداست به زودي ازدواج كنم!! گفت باشه حتما. حس خيلي خوبي دارم، مثل اينكه خواهرم از حج برگشته باشه و واسم دعا كرده باشه .... براش همه همكارها با هم يه ربع سكه خريديم ....

رحمت خدا دوباره خودش رو نشون داد .... يكي از دوستاي خواهرم ازدواج كرد .... خانوم دكتره و چند سالي از من كوچكتره .... خانواده تقريبا پولدار و مذهبي اي داره .... يه بار با يه مردي عقد كرده كه اون رو فقط به خاطر پولش مي خواسته و .... و .... و .... كتكش مي زده، تحقيرش مي كرده، و ....

من اون رو نديدم اما خواهرم ميگه كه خيلي خانوم خوش فكر و خوبي يه. خواستگار هم زياد داره، اما همين كه مي فهمن قبلا عقد كرده بوده ديگه نمي يان .... حالا چند روز پيش خواهرم اس ام اس داد كه ديشب عقد كرده، با يه آقاي خوب .... خيلي خوشحال شدم. پشت تلفن گفتم ببينمتون بايد دستتون رو روي سرم بگذارين! خنديد و گفت همش قسمته ....

خدا خيلي بزرگه، خيلي .... اما قانونشه كه همه توي زندگيشون بايد درد بكشن و چيزهايي بخوان كه نداشته باشن .... كتاب كيمياگر مي گه اون چيزي كه با ارزشه همين راهه، همين خواستن ها، .....

همكارهام مي گن تو چرا آزمون دكترا شركت نكردي؟ مي گم دكتراي ايران به درد نمي خوره!!!! مي خوام برم چين يا مالزي، كلي برنامه ريزي كردم، تصميم دارم با يه شوهر چيني ازدواج كنم!!!!! همه مي خندن .... يكي ديگه از همكارهام توي اوج صحبت درباره اين بود كه بره خارج از كشور و بورس بشه و دكتراش رو بگيره .... مي گفت از كلاس 11 نفري شون توي فوق ليسانس، الان فقط 5 نفر موندن كه فقط همين 5 تا متاهل بودن .... من هم گفتم: آره ديگه همين چيزا باعث ميشه كه مشكل كمبود شوهر پيش اومده!!!!!!!!! خودم تعجب كردم كه اين طوري حرف زدم....

چند روز پيش رفتم واسه خودم تخت خريدم؛ سرم رو به چيز خريدن گرم مي كنم؛ ديشب با وجود اينكه باز حدود 10 روزه كه حموم نرفتم، چون شب عيد بود روي تختم خوابيدم و افتتاحش كردم .... تخت يه نفره بزرگسال خيلي كم بود؛ همه تخت يه نفره نوجوان داشتن و تخت دو نفره بزرگسال .... اما يه خوشگلش رو گير آوردم؛ خودم و خواهر كوچكترم با هم رفتيم و خريديم و ماشين بار كرديم و .... با خودم گفتم مگه نازلي اون سر دنيا خودش و دوستاش با هم اين كارها رو نمي كنن، خوب من هم همين جا خودم كارهاي خودم رو مي كنم و مرد هم نمي خوام.....

تنها شدم؛ قبلا داداشم بود و با هم اين كارها رو مي كرديم، حالا اون رفته و خدا رو شكر كه ازدواج كرد .... بابا هم اصلا حوصله نداره، مامان هم كه اصلا از خونه بيرون نمي ياد .... من خيلي تنهام اما مهم نيست ....

قبلاها، هيچ وقت تنهايي نمي رفتم كافي شاپ و بدم ميومد.... حالا ديگه مي رم و عادت كردم؛ تنهايي مي رم يه ميز مي شينم و بي توجه به ديگران هرچي مي خوام خودم سفارش مي دم .... خيلي هم كيف مي ده .....

چقدر حرف زدم!! گفتم يه بار هم وقتي حالم خوبه آپ كنم و حرفهايي خوب خوب بنويسم.....

  
نویسنده : دخترک ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦


 

يه كشف:

من از وقتي 30 سالگي رو رد كردم حس مي كنم كه نيازهاي جنسي ام به 1/10 قبل رسيده؛ اميد قلبي ام هم براي ازدواج يكي چيزي حدود صفره (البته من چون قراره جراحي كنم و ظاهرم رو عوض كنم، به صفر نرسيده)؛ حالا خيلي پول دوست شدم، كمي خودخواه و اهل كار.

ديگه باورم شده كه همه زندگي من همينه؛ بايد كار كنم و پول جمع كنم تا بتونم براي خودم خونه اي اجاره كنم، لوازم منزل بخرم و گليم خودم رو از آب بيرون بكشم.

من 8 ساله كه كار مي كنم (از وقتي ليسانس گرفتم)؛ و از همون موقع تمام خرجهام با خودم بوده؛ حتي قبل از اون هم با كمك هزينه دانشجويي ام زندگيم رو مي گذروندم و هيچ پول دستي از بابا نمي گرفتم. بعد از اينكه كار پيدا كردم به بابا كمك هم كردم؛ واسه عوض كردن خونه مون و .... كه البته وظيفه هر فرزندي يه.

برادرم به محض اينكه به وضعيتي رسيد كه كمي درامد داشته باشه، ازدواج كرد و همه پولش رو خرج زنش مي كنه....

من هيچكي واسم خرج نمي كنه؛ خسته ام كه بار سنگين زندگي رو روي دوشم احساس مي كنم؛ خسته ام؛ بعد كه يه سينما با برادرم و خانومش و خواهر خانومش رفتيم، برادرم بعدش به من گفت كه از دفعه ديگه پولش رو دنگي دانگي حساب كنيم!!!!! بليط سينما گرونه!!!!! برجي يك ميليون درامد داره؛ بعد واسه خانومش همه كار مي كنه و حتي واسه خواهر خانومش هم خريد مي كنه ..... اونوقت من هيچكي رو ندارم؛ هيچكي.....

بابا هم حتي چند وقت پيش كه حالم خيلي بد بود و با بابا رفتيم بيمارستان كه سرم بزنم، بابا جلو نمي رفت كه ويزيت دكتر رو بگيره؛ خودم رفتم.

حق داره؛ من بزرگم ديگه. اما خسته شدم.....

حس بدي هم بهم دست داده جديدا كه حالا كه هيچكي به من كمك نمي كنه، من هم به هيچكي كمك نكنم. از اين حسم خوشم نمي ياد اما چاره اي نيست....

از دوست پسر هم اصلا خوشم نمي ياد؛ اصلا. به نظرم بي معني يه و اتلاف وقته.

اصلا هم حوصله اينترنت رو ندارم؛ اينقدر آدمها سر كارم گذاشتند كه ديگه حوصله هيچ ارتباطي رو ندارم؛ تازه من جزء اونهايي هستم كه نامه هاي خيلي كمي رو جواب مي دم....

اين رو تا حالا نمي خواستم بنويسم؛ هميشه توي دلم بوده اما تا حالا ننوشتم؛ انصافا كه بعد از بي هوشي جراحي اصلا دوست ندارم كه به هوش بيام.... خسته شدم .....

مي خوام برم سفر، تنهايي نمي شه؛ دوست پيردختر دارم اما دوست ندارم باهاشون برم بيرون؛ غصه مي خورم براشون و براي خودم. خوش نمي گذره؛ مي دونم كه ما هر كدوم از بيچارگي يه كه با هم هستيم و اين اينقدر دردناكه كه ترجيح مي دم با اونها بيرون نرم....

شوهر هم نمي خوام؛ من نمي تونم شوهر خوبي بكنم؛ اين واقعيته؛ سالي كه نكوست از بهارش پيداست؛ مي خوام برم ديگه؛ برم يه جاي خيلي دور؛ خسته شدم ديگه.....

من البته خدا رو شكر مي كنم؛ به من نعمت هاي زيادي داده و دار و ندار من از اوست. بي شك در نداده هاش حكمتي نهفته است كه جز خودش كسي نمي دونه.... يكي از دوستام سه تا خواهرن كه همه ازدواج نكردن وسنشون از من بيشتره، پارسال پدر و مادرشون رو از دست دادند؛ خدا بهشون صبر بده .... من خدا رو به خاطر آنچه به من داده و نداده، شكر مي كنم و نيازهاي خودم رو بهش مي گم و ازش كمك مي خوام.....

الان از روز سيزده به بعد، فقط يه بار حموم رفتم؛ حوصله هيچ كاري رو ندارم؛ البته از توي عيد خوندن كتابهاي پائولوكوئيلو رو شروع كردم؛ كتابهاش خيلي خوبن؛ قبلا دوتاش رو خونده بودم؛ توي اين مدت كوه پنجم رو هم خوندم و الان دارم اعترافات يك سالك رو مي خونم؛ كي باور مي كرد كه پائولو با اين پيشينه اش، اين همه مشهور بشه. كتابهاش يه جورايي تجربيات خودشن. من هم شايد يه زماني كتاب نوشتم .... چند سال پيش يه قصه واسه اولين بار در عمرم نوشتم و واسه مجله اطلاعات هفتگي فرستادم؛ اسم قصه اش خلاص بود؛ چاپ شد!!!! واسه كلمه كلمه قصه اشك ريختم؛ داستان در مورد دختري بود كه توي ده زندگي مي كرد و خوشگل نبود، حالا واسه خواهر خيلي كوچكترش خواستگار اومده بود، دخترك ته قلبش شاد بود از شادي خواهرش، اما دلش غصه داشت؛ لب يه چاه ايستاده بود و روز عروسي خواهرش، دور از شلوغي ها، تصميم گرفته بود بپره توي چاه و خودش و خونواده اش رو راحت كنه.....

دوستام ديگه بچه هاي دومشون داره به دنيا مي ياد. الهي همشون خوشبخت بشن....

راستي كسي از نسترن خبري نداره؟ حالش خوبه؟ .....

  
نویسنده : دخترک ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦


 

اين وبلاگ نسترن باعث شده من بيشتر به خاطراتم توجه كنم.

يكي از خاطرات گذشته كه در ذهنم مونده اينه كه من عاشق شدم يه بار!!

چه جوري؟

سه سال پيش از طريق اينترنت با يه آقايي به نام م آشنا شدم به قصد ازدواج. تهراني بود. اومد و هم رو ديديم و چند بار ديگه هم اومد. شرايط خيلي خوبي داشت؛ تحصيلاتش، وضعيت خانواده اش، مذهبي بودنش كه خيلي حرفهايي كه مي زد آيه قرانش رو هم مي گفت كه كدوم سوره و كدوم آيه. اين ويژگيهاش برام خيلي جالب بود؛ هميشه فكر مي كردم كه م هديه خدا به منه. اگه هم يه چيزي مي گفت كه ناراحت ميشدم مي گفتم م هديه خداست. مشكلات هميشه هست.... يه مدتي با هم آشنا بوديم؛ كم كم خودش مشكلات خودش رو گفت كه چه چيزهايي وجود داشته كه پنهان كرده بود. چيزهايي كه خيلي وحشتناك بودند.... شخصيت خودش هم خيلي مشكل داشت. خلاصه خيلي وقتها توي اتوبوس كه ميومدم خونه از محل كارم، اشك مي ريختم و گريه مي كردم كه اين چرا اين طوري مي كنه. با خانواده اش اومدن خونه مون خواستگاري و كار به مهريه كشيد و .... خانواده ام هم از حرف هاش كه يكي دو تاش رو بهشون گفتم خيلي ناراحت بودن اما هيچي نمي گفتن.... خلاصه رفتم مشاوره و گفت كه اين فرد اصلا فرد مناسبي نيست و .... رابطه رو تموم كردم. خانواده ام خوشحال شدن و حتي خواهرم كه تا حالا ازش زياد گفتم كه با ازدواج با هر كسي موافقه، خوشحال شد. خودم هم نفس راحتي كشيدم و حس مي كردم بار سنگيني از روي دوشم برداشته شده؛ خيلي خسته شده بودم و از هر چي مرده و هر چي ازدواجه بدم اومده بود... خيلي وقتم رو گذاشته بودم و حالا گرچه كه تشكيل نشدن اون زندگي نعمت بزرگي بود اما خيلي خسته بودم از وقتي كه صرف كرده بودم و ....

توي يه گروه اينترنتي اعلام كردم كه دنبال دوست خوبم!!!! از آشنايي به قصد ازدواج بدم اومده بود؛ حس كرده بودم كه خيلي خشك و جديه اين آشنايي ها و از طرفي به آشنايي به يه آقا نياز داشتم تا تلخي گذشته رو فراموش كنم وگرنه از آقايون براي همه عمرم متنفر مي شدم.

چندين نفر به من ايميل دادن كه از هيچ كدوم خوشم نيومد؛ اونها فقط دنبال دوستي بودن و حتي جواب اولين ايميلشون رو هم ندادم. بي خيالش شده بودم كه يه نفر به من ايميل داد به نام ك؛ جوابش رو ندادم چون ديگه حوصله نداشتم؛ دوباره ايميل داد و جواب دادم و با هم آشنا شديم.... اون هم تهراني بود و يه مرد به تمام معنا؛ تحصيل كرده، باهوش، مذهبي به شكل درستش، و .... و .... و .... تازه فهميدم من توي زندگيم دنبال چه كسي مي گشتم؛ تازه فهميدم چه ويژگيهايي واسه من مهمه در زندگي مشترك و ..... در واقع انتظاراتي كه من از مرد آينده ام داشتم تازه برام در يه نفر متجلي شده بود. دوستش داشتم.... اسمش همون اسمی بود که همیشه فکر می کردم شوهرم این اسم رو داره (اسم اصلیش نه اسم ک که دوستاش به این نام صداش می کردند) و فامیلش هم همون جوری بود که من همیشه فکر می کردم فامیل شوهرم اونجوریه!! یعنی با همون حرفی شروع می شد که فامیل من شروع میشد!!!! این رو حتی به خواهرم هم گفته بودم که من فکر می کنم اسم و فامیل همسرم این طوری باشه!!

سه ماهي با هم آشنا بوديم. اومد و هم رو ديديم. من رو نخواست و همه چي تموم شد....

تازه فهميدم كه من دنبال چه مردي هستم و چنين مردي حق داره كه زني زيبا داشته باشه و اين باعث شد كه تصميم بگيرم جراحي فك رو انجام بدم تا ظاهري زيباتر پيدا كنم.... رفتم دكتر و ارتدونسي كردم.... قبلا فكر مي كردم كه چرا جراحي كنم، هم هزينه بره و هم ريسك داره؛ يكي از آشناها كه پزشكه به من گفته بود كه ريسك جراحي فك خيلي بالاست و ممكنه تا آخر عمر نتوني هيچ غذايي بخوري و يا صحبت كني!! اين ريسك رو پذيرفتم و تصميم رو گرفتم و تازه فهميدم كه اون آشناي ما، پزشك بود نه جراح فك و اطلاعات نادرستي به من داده بود....

هميشه فكر مي كنم كه آشنايي با ك قسمت من بود و در زندگي من اثر خيلي مثبتي داشت .... اميدوارم در زندگيش خوشبخت باشه كه مطمئنم خواهد بود....

تا حالا عاشق شدم؟!

  
نویسنده : دخترک ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٦


 

مي خوام بنويسم، اينقدر كه آروم بگيرم.

از وقتي وبلاگ نسترن رو مي خونم فهميدم كه متاسفانه يكي ديگه هم توي اين عالم هست كه دردهاي من رو داره! يكي كه از من باهوشتره و به نظر من هر چي بيشتر بفهمي و بخواي، عذابت هم از نداشته هات بيشتره.... امیدوارم باز هم بنویسه.

يه جمله قشنگي امروز خوندم كه « خدايا، به خاطر داشته ها و نداشته ها و گرفته هات شكر؛ كه داده هات نعمت است و نداده هات حكمت است و گرفته هات امتحان »

بگذريم، نسترن توي يه بخشي از نوشته هاش، حرفهاي دل من رو گفته كه چه جوري مي تونم شاد باشم وقتي كودكي ندارم و .....

مي دونين اونهايي كه شوهر كردن هيچ وقت نمي تونن درك كنن كه كسي كه همسري نداره، چه چيزايي كه دلش نمي خواد.

مثلا من اينقدر دلم مي خواد كه يكي پول من رو بده!!! دلم مي خواد برم خيابون خريد كنم و اين دفعه يكي ديگه باشه كه دست توي جيبش كنه و پول خريدهاي من رو بده. دلم مي خواد با يكي برم كافي شاپ و اون برام شيرنارگيل بگيره و بياره واسه كه بخوريم و اون حساب كنه .... پولش واسم مهم نيست، خود قضيه برام مهمه .... مي دونين حس مي كنم كه يه كوله بار سنگين رو دوشمه و من ديگه خسته از حمل اونم .... دلم يكي رو مي خواد كه كوله بارم رو بگيره و اون موقعه كه من آرامشي رو احساس مي كنم كه حد و حساب نداره ....

دلم مي خواد حس كنم مايه آرامش يكي ديگه هستم؛ اين حس به آدم اعتماد به نفس مي ده و آدم رو شاد مي كنه؛ اينكه داري آرامش جفتت رو فراهم مي كني و اون هم آرامش تو ....

ديروز تلويزيون يه مستند داشت راجع به پرندگان مهاجر؛ كانال 4؛ كوچ پرنده ها رو نشون مي داد و هيچ كلامي نداشت؛ تصاوير اينقدر حرف داشتند كه هيچ كلامي گويا نبود؛ توي كوچ يه دسته پرنده به شهر رسيدند؛ توي يه رودخونه كه پر از روغن بود و فاضلاب يه كارخونه توش مي ريخت، متوقف شدند و روي آب نشستند تا خستگي شون بره؛ يكي شون يه جاي پر روغن تري نشسته بود؛ پس از مدتي گروه پرنده ها شروع به پرواز كردند تا كوچشون رو ادامه بدند؛ يكيشون كه توي جاي پر روغن تري بود، نتونست پرواز كنه؛ هر چي سعي كرد نتونست؛ دسته پرواز كرد و اون پرنده محكوم به موندن!! خواهرم بغلم كرد و اشك ريخت؛ من بهش گفتم نگران نباش، الان گروه فيلم برداري هستند، ميرن كمكش مي كنن .... اما واقعيت اينه كه هزار و يه پرنده هستند كه توي راه كوچ، چنين اتفاقي براشون مي افته؛ بي گناه؛ بي هيچ گناهي از رفتن مي مونن .... مثل من .... مثل من كه همه رفتن و من موندم .... همه همسرهاشون رو پيدا كردن و كودك هاشون رو به دنيا آوردن و من موندم .... بي گناه ..... نمي دونم به تصادف يا به انتخاب ..... نمي دونم ....

يه پرنده ديگه بالش زخمي شد، همه روي چمن زار نشستند؛ پس از مدتي دوباره كوچ شروع شد و پرنده زخمي خودش رو به زمين مي كشيد تا بتونه بپره كه نمي تونست و گروه پرواز كرد .... همه رفتند و پرنده زخمي موند .... لعنت به اين زندگي كه هيچي نداره .... داره؟ چي؟ بگين من هم بدونم؟ بگين.

من هنوز يه بچه ام ساده ساده

همه دنيا سوار و من پياده

همه رفتن و به منزلي رسيدن

تنها من موندم و من موندم و جاده

چه بايد كرد؟ چه بايد كرد؟

چه بايد ديد؟ چه بايد گفت؟

 

  
نویسنده : دخترک ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٦


 

عید همتون مبارک!!  امیدوارم همه شما سالی سرشار از شادی و موفقیت داشته باشید.

امسال عيد سر سال تحويل مثل همه سالهاي رفته، باز هم، واسه ازدواج همه پيردخترا دعا كردم.

سال گذشته همون طور كه مي دونين، برادر كوچكترم هم ازدواج كرد؛ همه رفتن سر خونه و زندگيشون و من هنوز چشمم به راهه .... و هر سال نااميدتر از پارسال.

امسال سال هفتميه كه در خونه يه بزرگوار ايستادم و جواب نگرفتم. با خودم گفتم كه امسال ديگه سال آخره؛ اگه تا آخر امسال ازدواج نكردم ديگه از در خونه اون بزرگوار، كاسه خاليم رو برمي دارم و مي رم .... نه اينكه فكر كنين ناراحت مي شم ها؛ نه، اصلا. اگه در خونه اش رو به روي من به خاطر اين خواسته ام باز نكرده، حتما صلاح نبوده .... من اما ديگه مي رم چون درست نيست كه ديگه اين همه در خونه اي رو بزنم .... فكر نكنين مي رم در خونه يه بزرگوار ديگه ها! نه، جل و پلاسم رو جمع مي كنم و راهم رو مي كشم و مي رم و قيد هر چي شوهره مي زنم ....

اميدوارم اگه صلاح خداوند هست، اون بزرگوار حوابم رو بدن ....

همين الانش هم ازدواح كردن توي برنامه هايي كه امسال واسه خودم ريختم نقشي نداره .... قبلاها هر چي پول داشتم نگه مي داشتم تا اگه يه وفتي ازدواج كردم جهيزيه بخرم؛ پارسال ديگه قيد اين رو زدم و واسه دارايي هام برنامه ريزي كردم.... بخش عمده ايش هم گذاشتم واسه جراحيم ....

مي خوام امسال چي كارا بكنم؟!!

اول از همه اينكه مي خوام بيشتر رشد كنم! چند تا كتاب از پائولو كوئيلو  گرفتم كه توي عيد بخونم؛ حس مي كنم كه از نظر روحي خيلي نيار به فوي شدن دارم و كتاب خوب مي تونه به من كمك كنه.

بعدشم مي خوام اگه خدا بخواد يه كار علمي جديد شروع كنم. مي خوام حسابي از نظر علمي خودم رو بكشم بالا؛ مي خوام مقاله هاي علمي زيادي داشته باشم تا بتونم به دكترا فكر كنم اون هم نه اينجا .... من آزاد و آزادم؛ نه همسري و نه فرزندي و نه هيچ وابستگي اي به يه ديار خاص؛ مي تونم از اين موقعيت استفاده كنم و دور دنيا رو بگردم؛ برم و تجربه هاي جديد كسب كنم و رشد كنم؛ كامل و كاملتر بشم و بهترين راهش به خاطر تحصيله .... بايد انرژي اي رو كه مي تونست آرامش يه همسر رو تامين كنه و يه كودك رو بزرگ كنه و رشدش بده، صرف درس خوندن كنم، بايد. و در غير اين صورت هرگز خودم رو نمي بخشم.

چقدر دلم بچه مي خواد؛ چقدر عيد دلم مي خواست كه مثل خواهر و برادرم كه ديگه توي اين خونه نيستند و تلفني عيد رو تبريك گفتن و بعد اومدن مهموني، من هم همسري مي داشتم .... چقدر دلم مي خواست كه همسرم براي عيد واسم هديه مي گرفت و من هم براي اون .... چقدر دلم مي خواست كه خونه خودم رو خونه تكوني مي كردم و سفره هفت سين مي چيدم .... چقدر دلم چيزايي مي خواد كه همه اش يه روزي دفن ميشه ....

همه آدمها به يه سري از آرزوهاشون نمي رسن؛ مرد اوني يه كه بتونه آرزوهاش رو با تواناييهاش تطبيق بده؛ نه اينكه يه چيزي رو بخواد كه مي دونه بهش نمي رسه و بغد همين طور روي همون خواسته خودش بمونه .... من كاري رو كه مي تونم بكنم و از دستم بر مي ياد، درس خوندنه. بعدشم مي خوام استاد دانشگاه بشم و مجبت مادرانه خودم رو، در قالب يك استاد مهربان و جدي، براي دانشچوها صرف كنم ....

بعدشم اگه خدا بخواد ديگه امسال جراحي مي كنم. چه شود؟! يه ظاهر جديد!! خودم هم نمي تونم تصور كنم كه بعدش چه شكلي مي شم؟؟!

خواهر بزرگم مي گه امسال، لحظه تحويل سال به خدا گفتم كه فقط يه آرزو دارم و اون هم ازدواچه تويه!! خيلي تا حالا واسم دعا كرده؛ حتي موقع زايمانش؛ يا وقتي اولين بار رفته بود نمك آبرود مي گفت اون بالاي كوه، گفتم كه به خدا نزديكترم و واسه تو دعا كردم .... بالاخره دعاي يكي از بنده هاي خدا كه پيش خدا آبرويي داره رو خدا استجابت مي كنه؛ مطمئنم.

داشتم فكر مي كردم واسه ازدواج من چه كارهايي لازمه انجام بشه و چقدر كار داره! به نتيجه رسيدم كه فقط يه لحظه كار داره؛ به اندازه زمان لازم واسه يه اراده خدا؛ اراده اون هم كه تحققش بي درنگ انچام ميشه.

بارالها، كمكمون كن تا بخوبي زندگي كنيم؛ درست زندگي كنيم و درست بميريم .... بارالها، خودت گفتي كه نيمي از ايمانتون پس از ازدواج بدست مي ياد، خواهش مي كنم به همه اونهايي كه دوست دارن نيمه ديگه ايمانشون رو بدست بيارن كمك كن.

خداي من، دوستت دارم.

آمين.

  
نویسنده : دخترک ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٦


 

زندگي روند معموليش رو داره .... من هم همون طور كه قبلا هم گفتم خيلي يه جوري شدم! آروم و بي انگيزه و بي تفاوت .... ديگه حتي جراحي فكم هم برام مهم نيست .... مي خواد زود باشه، مي خواد دير، اما حرف شوهر تا قبل از اون موقوفه ....

 

بي هيچ انگيزه اي منتظرم كه عيد بياد و تعطيل باشم؛ بعدشم سال جديد ببينم مبلغ حكم حقوقيم چند ميشه .... هيچ خريدي هم واسه عيد نكردم، اصلا حسش رو ندارم .... خريد كنم كه چي بشه .... تنها چيزي كه كمي فكرم رو مشغول كرده همينه كه يه خونه بگيرم با داداشم. اين گرچه تنهايي من رو به اوج مي رسونه، اما من رو سالم نگه مي داره .... من تا حالا چيز زيادي از مادرم نگفتم و نمي خوام بگم، خوشم نمي ياد از مادرم بدي بگم، اما يه بيمار روحي شديده، خيلي شديد.

من احساس تنهايي الان نمي كنم، بيشترش هم به خاطر دوستان خوبيه كه دارم. دوستام توي محيط كار رو واقعا و با تمام وجودم دوست دارم. داداش و خواهرام هم خيلي خوبن؛ گرچه كه از نظر فكري خيلي با من فرق دارن.

من چرا ازدواج نكردم؟!

مي خوام مثل وبلاگ نسترن اين قضيه رو تحليل كنم.

من مادرم اصلا اهل هيچ گونه رفت و آمدي نيست. الان عيد به عيد هم كسي خونه ما نمي ياد. از قديم هم همين طور بود. پدرم هم از اون افراديه كه اصلا دوست نداشته كه پول به لباس بده كه آدم شيك يا حتي نيمه شيك بپوشه.... بگذريم. توي اين شرايط من روابط اجتماعي رو اصلا ياد نگرفتم .... خيلي دوست داشتم دانشجوييم رو شهر ديگه اي باشم به شرطي كه پول داشته باشم، حتي موقع كنكور سراسري فقط يه مهندسي رو كه خيلي دوست داشتم، اول تهران رو زدم و بعد شهر خودم و بعد هم اصفهان. بعد هم دبيري فيزيك رو انتخاب كردم توي اصفهان و ....بعد هم زادهدان و اصلا شهر خودم رو توي دبيري انتخاب نكردم. گفتم دبيري حقوق مي دن، مي رم يه شهر ديگه و زندگي مي كنم. رتبه مرحله اولم هم 1400 بود كه اصلا واسه تنها مهندسي كه من انتخاب كرده بودم، مناسب نبود؛ يادمه اون موقع ها از بچه هاي كلاسمون مي پرسيدم كه دوست دارين دبير فيزيكتون چه جوري درس بده و چه جوري رفتار كنه و .... نمي دونم، اما مرحله دوم رو جوري امتحان دادم كه دقيقا همون تنها مهندسي شهر خودم قبول شدم!!!!! واسه كارشناسي ارشد هم خيلي خوندم؛ فقط و فقط به قصد شريف مي خوندم؛ آخرين انتخاب هم شهر خودم رو زدم؛ آخريش!! و شهر خودم قبول شدم!!

خلاصه زمينه اش پيش نيومد كه برم توي يه شهر ديگه و توي اجتماع خوابگاه و اجتماعي بشم و خيلي چيزهايي رو ياد بگيرم كه خواهرم توي خوابگاه ياد گرفته بود ....

يه دختر خيلي آروم، خجالتي، مغرور ذاتي و خيلي درونگرا؛ خيلي درونگرا چون خواهر بزرگترم خيلي برونگرا بود. دختري كه فكر مي كردم هيچ كس من رو دوست نداره، چون توي فاميل همه خواهرم رو آدم حساب مي كردن و من عددي نبودم ....

و دختري كه رفتار با آقايون رو اصلا نمي دونست؛ فقط يه چيزهايي از دين مي دونست و اين براش اصل بود. دختري كه اگه سال اول دانشگاه يه آقايي توي كلاس نگاش مي كرد و سر راهش سبز مي شد و دختر خوشش مي يومد، فكر مي كرد كه اين خوش اومدن، خلاف شرعه و اون فقط بايد همسرش رو دوست داشته باشه .... دختري كه توي دوران راهنمايي و دبيرستان فكر مي كرد، دليل بچه دار شدن يه زن و مرد، عشق اونها به همه و چون يه عموش رو دوست داشت، نگران بود كه نكنه بچه دار بشه!!!!!!!! و توي دوران دانشگاه، وقتي يه چيزايي از ژن و و ... شنيده بود فكر مي كرد كه دليل بچه دار شدن يه زن و مرد، همون عسلي يه كه موقع ازدواج بهم مي دن و حتما هم با انگشتشون!!!!!!!

مادرم هيچ وقت هيچي به ما نگفت و اين رو افتخار مي دونه كه دختراش هيچي نمي دونن .... بگذريم .... من با اين مشخصه ها دختري بودم كه مادر شوهرش بايد اون رو توي روضه ها پيدا كنه ..... چند تا از دوستام اين طوري ازدواج كردن. به سن ازدواج كه مي رسن، هر هفته توي خونه شون، روضه مي گيرن و همه همسايه ها و دوست و آشناها رو دعوت مي كنن و دختر هم لباس زيبايي مي پوشه و پذيرايي مي كنه ..... توي خونه ما اما اصلا از اين خبرها نبود؛ مامان نه جايي ميره و نه كسي حق داره بياد؛ حتي چند سال قبل همسر داييم، به من گفت كه يه خانومي دنبال دختر مي گرده واسه پسرش كه توي اصفهانه و من جرات نكردم از مادرت كه شماره شما رو بدم؛ حق داشت كه جرات نكنه ....

بگذريم، خواهرم تا سال آخر دانشگاه هيچ خواستگاري نداشت؛ خودش توي دانشگاه با چند نفر دوست بود و با يكيشون هم ازدواج كرد .... من هم چيزي مثل اون با اين تفاوت كه دوستي رو شرعي نمي دونستم. از اينكه عضو بسيج و انجمن بشم و در اون قالب با پسرها ارتباط داشته باشم هم نبودم (راه ديگه اي كه خيلي هايي كه مثل من بودند، همسرشون رو پيدا كردند)، به نظر من واقعا شرعي نبود. پدرم دوست نداشت دوران دانشجويي ازدواج كنم چون نمي خواست همه پوي جهيزيه رو بده و مي خواست خودم هم كمكش باشم و من هميشه فكر مي كردم هر موقع پدر و مادرم از ته قلبشون بخوان كه من ازدواج كنم، خدا خودش برام مهيا مي كنه.... چون همه دوستان من اين طوري ازدواج كردن و از زندگيشون راضي اند .... همه با خواستگاري ازدواج كردن و از بين چند تا خواستگار يكي رو انتخاب كردند و درباره اش تحقيق كردند و الان يك يا دو فرزند هم دارن و واقعا راضي اند ....

البته در نهايت همه اين ها استدلالهايي كه خودم واسه خودم مي سازم؛ واقعيت فقط اينه كه خدا نخواست. خيلي ها بودن كه شرايطشون از من خيلي بدتر بود و ازدواجهاي موفقي داشتند. واقعيت اينه كه همش خواست خداست و واقعيت اينه كه اين ازدواج نكردن، من رو خيلي عوض كرد؛ من حالا دختري هستم كه تقريبا اجتماعي ام؛ ديگاه هام عوض شده و اخلاق هاي بهتري دارم و ... و تصميم گرفتم كه ظاهرم رو هم عوض كنم و جراحي كنم.

حالا هم همه اميدم به خداست و بس .... حالا خيلي ديدگاه هام عوض شده، روز به روز هم بيشتر تغيير مي كنه ....

اگه حالش رو داشتين، براي ازدواج همه اونهايي كه دوست دارن ازدواج كنن، دعا كنين. يا حق.

 

  
نویسنده : دخترک ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٥


 

نسترن گفته آپ كنم مگه نه آبروريزيه!! به حق چيزاي نشنيده!!

چهارشنبه شب دوستام رو دعوت كردم پيتزا خوري به مناسبت تموم شدن كار علمي ام.

خيلي بهم از نظر روحي كمك كرده بودن و مثلا همشون مي دونن كه من كجاها مقاله

فرستادم، كدوماش پذيرفته نشده و .... خلاصه يه بار به شوخي بهشون گفتم مثل اينه كه

شما همه اين كار علمي و مشكلاتش رو درك كردين.

اين اولين بار در عمرم بود كه دوستام رو دعوت كرده بودم؛ همه چيز به خوبي پيش رفت و جاي شما خالي خيلي خوش گذشت. بعدشم زحمت كشيده بودند و يه هديه هم برام گرفته بودند كه يه بلوز دامن شيك بود. خيلي خوشحال شدم و مهموني كه تموم شد احساس كردم اونقدرها هم كه فكر مي كردم تنها نيستم.

برادرم هم كم كم مي خواد دنبال خونه بگرده كه چند ماه ديگه خانومش رو ببره. من هم

گفتم هر جا كه خونه بگيري جايي بگير كه يه طبقه از آپارتمان رو هم من اجاره كنم.

پدرم مطمئنن مخالفه؛ من اما بر خلاف ميلم اين دفعه واسه اولين و آخرين بار بايد مقابلش بياستم. چاره اي ندارم و نظر خواهر و برادرم هم همينه كه من هر چه زودتر اين كار رو بكنم.

با يه آقايي (ش) كه قبلا ازش صحبت كرده بودم كه اهل كار نيست اصلا و دروغ هم بهم گفته بود، هنوز آشنا بودم. مشوقم خواهر بزرگم بود. مي گفت از تنهايي بهتره كه با اين ازدواج كني. نمي دونم وقتي وبلاگ نسترن رو خوندم فهميدم خواهرم بيراه هم نمي گفت. اما امروز ارتباطم رو باهاش قطع كردم.

فكر كنين كه نه كار داشت و نه اهل كار بود و نه يه قرون ته جيبش. تحصيلاتي هم نداشت. فكر مي كردم آدم ساده اي يه و من رو واقعا دوست داره. مدتي بود وقتي گاهي با هم بيرون مي رفتيم، دقت كردم ديدم هر دختري كه يه كم تيپ زده باشه، اين حسابي نگاش مي كنه.

چند روز پيش قرار بود هم رو ببينيم كه من دير رسيدم و پيام داد كه بيا كافي نت. رفتم ديدم نشسته سيستم دريف عقب و در ستون كنارش هم يه دختري نشسته. دختر تا من رو ديد به حالت مضحكي سرش رو تكون داد و خنديد. مي خواست هم من بفهمم هم ش.

نشستم صندلي كنار ش. ديدم سرش رو آورده جلو و داره دختر رو ديد مي زنه. خيلي چندشم شد. داشت چت مي كرد با يكي به آي دي (ف). گفتم با دخترا چت مي كني؟ گفت مهم چت نيست، مهم حرفهايي يه كه بين ما زده مي شه. چيزي نگفتم.

حالا ديگه تصميم قطعي گرفتم كه ارتباطم رو قطع كنم. ممكنه بتونم بي كاري همسرم رو تحمل كنم ولي هرگز نمي تونم تحمل كنم كه با همسرم برم بيرون و اون همش حواسش به دختراي ديگه باشه. مرتيكه.

بي خيال. گفتم كه بي خيال شوهر شدم و ديگه براش دعا نمي كنم.

به آب زمزم و كوثر سپيد نتوان كرد

گليم بخت كسي را كه بافتند سياه

بهتون نگفتم چون مي خواستم فراموش كنم اما نشد. چندين ماه پيش، يه روز كه خيلي دلم گرفته بود، از خدا خواستم به من بگه كه من آخرش ازدواج مي كنم يا نه و قران رو باز كردم. مي گن درست نيست با قران تفعل داشته باشين اما خواهرم داشته و خيلي جالب براش اومده بود. وقتي فرزند دومش مرده بدنيا اومده بود، دلش خيلي گرفته بود. قران رو باز مي كنه و براش مياد كه "ما در پيري به او دو پسر عطا كرديم و ....."

پسر دوم خواهرم الان يه سال بيشتر داره.

خلاصه ما هم باز كرديم. آيه اي كه اومد درباره يكتايي خدا بود.

دلم گرفت و تا تونستم گريه كردم و گفتم صلاح بوده اين آيه بياد كه دلم حسابي بشكنه و خدا كمكم كنه.

 

 

  
نویسنده : دخترک ; ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٥


 

این ایام رو به همه تسلیت می گم. من که امام حسین (ع) رو خيلي دوست دارم.

آزاد مرد بودنش، عاشقانه شهيد شدنش ....

اما يه مشكل دارم و اونم اينه كه از اين روضه خوني ها خوشم نمي ياد. من وقتي از حسين

ميگن و از صحراي عاشورا و از كربلا و از ابوالفضل و از علي اكبر و از زينب و از .... پر از غرور

ميشم؛ مغرور از اينكه همچين امامي دارم .... اينقدر صحنه ها عاشقانه بوده كه هيچكس

نمي تونه مشابه اون رو بوجود بياره ....

مگه امام حسين نمي دونست كه علي اصغر رو رو دستش بالا بگيره، تيرش مي زنن؟

مگه ابوالفضل نمي دونست كه بره آب بياره، بهش حمله مي كنن اون گروه سربازها و اين يه تن؟

اينها واسه چي بوده؟ به نظر من همش عشقه؛ به نظر من امام حسين (ع) كه   علي اصغرش

رو بالا مي گيره، لبريز از خداست و مي خواد به خداش بگه كه همه چيز من مال تو، هديه تو .....

البته اين فقط نظر منه و نمي خوام بدعت بشه. اين فقط نظر شخصي منه.

پروژه عملي ام تموم شد. شنبه ارائه اش رو دادم و مورد تحسين همه قرار گرفت. حالا خيلي

احساس دل گرفتگي مي كنم. بايد يه كاري واسه خودم دست و پا كنم. مي خوام كار تحقيقي ام رو ادامه بدم.

فعلا فقط يه مقاله دارم. بايد مقاله هاي بيشتري داشته باشم. به همين خاطر هم اين ترم

كلاس براي تدريس خيلي كم برداشتم. فقط كار اداره ام هست. تا وقتم آزاد باشه و بتونم تحقيقاتم رو بكنم.

اول هم بايد فكر يه خونه باشم. اون خونه رو ديگه نرفتم. هم خونه ايم اصلا اهل درس نبود و ازش خوشم نيومد.

اصلا نميشه با دختراي اين دوره و زمونه هم اتاق شد. دنياشون يه چيزاي ديگه است!!

بايد يه خونه تك بگيرم و اين از واجباته.

شووووووووووووهر رو هم بي خيال شدم كلا. تا بعد از جراحي شوهر موقوف! جراحيم رو كه كردم

و ظاهر نهاييم رو پيدا كردم بعد باز به فكرش مي افتم. پس تا حداقل ۶ ماه ديگه شوهر بي شوهر!!

  
نویسنده : دخترک ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٥


 

يه جوري شدم اين روزها! خسته شدم .... واسه جراحيم هم دكتر قالب گرفت و جراحم گفت اصلا آماده نيست. دكتر ارتدونسيم اصلا وقت كافي نمي گذاره. بعدشم منت داره كه سن شما بالاست! بي خيال. خلاصه كه فكر نكنم زودتر از تابستون سال ديگه بشه جراحي كرد....

 

خيلي فكر مي كنم به گذشته هام. به خيلي درها زدم و هيچ دري واسم باز نشده!! بي خيال. واسه اينكه زندگي متاهلي داشته باشم خيلي كارها كردم و نشد .... آخرين كاري كه مي تونم بكنم همين جراحيه .... تا تابستون آينده هم اصلا ديگه حوصله ندارم كه هي جواب ايميل هاي آدمهايي رو بدم كه خودشونم نمي دونن چي مي خوان!

اگه جراحي تابستون آينده هم باشه تا عيدش طول مي كشه كه ورم ها كاملا از بين بره و اون موقع من 32 سال رو هم گذروندم .... لعنت به اين زمان كه اصلا نمي ايسته....

6 ساله كه از بزرگواري كمك خواستم. شايد فكر جراحي هم از الطاف اون بزرگوار بود كه توي ذهنم افتاد .... حالا ديگه گفتم سال ديگه سال هفتمي هست كه در خونه تو مي ايستم و در رو باز نمي كني؛ توي اين مدت در خونه كس ديگه اي رو هم نزدم گفتم برم چي بگم؟؟؟ برم بگم تو جوابم رو ندادي، حالا شما بدين. نه! اما سال ديگه اگه ازدواج نكنم از در خونه ات مي رم و در خونه كس ديگه اي رو هم نمي زنم. مي رم ديگه ....

 

خوب نيست كه اين حرفها رو مي زنم؟ نه! اصلا! من اگه همين الان برم سر كوچه بگم دختري هستم سالم، نجيب، خانواده خوب، تحصيل كرده، اينقدر درامد ثابت ماهيانه، ظاهر معمولي؛ مطمئنم كه خيلي ها هستن كه به خاطر پولشم شده ميان!! اما آيا با اونها ميشه خوشبخت شد! من همسر و هم كفو خودم رو مي خوام.

امروز با خودم فكر مي كردم شايدم ازدواج نكردن به نفع من باشه .... شايد خداي مهربون دوستم داره و نمي خواد مسئوليتهاي من زياد بشه .... مي دوني دخترك همسر بودن چه مسئوليت سنگينيه؟ و سنگين تر از اون مسئوليت يه مادر؟ شايد خدا مي خواد تو آزاد و رها باشي .... شايد ..... اما من دلم واسه داشتن يه كوچولوي دوست داشتني سالم لك زده، لك! .... لعنت به اين زندگي، لعنت كه هيچي نداره، هيچي ....

هر شب كه مي خوابم مي گم دخترك اصلا معلوم نيست كه صبح زنده اي يا نه؟ شايد امشب يه زلزله اي اومد و همه چي داغون شد .... دخترك مواظب اعمالت باش ....

خدا رو شكر .... خدا رو شكر واسه همه چيزهايي كه دارم و همه از توست .... از كرمت و از بزرگواريت

براي من و واسه يكي از دوستاي خيلي خوبم دعا كنين .....

 

  
نویسنده : دخترک ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٥


 

سلام

واضح و مسلمه كه 31 سالگيم تموم شد!! بزرگتر شدم و خانومتر و فهميده تر و با تجربه تر!!

سال خوبي رو گذروندم. به همه پيردخترهاي كوچكتر از خودم مژده مي دم كه بيشترين سختي شون تا 30 سالگي يه! بعد از اون سال به سال به زندگي شون بيشتر عادت مي كنن و دست از مبارزه با تقدير برمي دارن و تسليم تر مي شن!! من كه شدم! سختي هاي روزگار دخترك چموش رو رام كرده و اين اتفاقي يه كه در همه مسن ها يا پيران مي بينيم. اونها اينقدر سختي روزگار رو چشيدن كه ديگه تسليم شدن.

تازگيها با مردهاي جديدي آشنا شدم كه برام خيلي جالب بودن. از اون معدود مردهايي كه كمي از احساساتشون مي گفتن! احساس كردم چقدر مردهاي مجرد هم مثل زنهاي مجرد احساس تنهايي مي كنن!! (چيزي كه يكي از دوستاي خوووووووووب اينترنتي ام قبلا بهم گفته بود)

خيلي برام جالب بود وقتي مردي نوشته بود كه چقدر دوست داره كه زني بهش تكيه كنه! و من چقدر دوست دارم به مردي تكيه كنم.

ديگري نوشته بود دوست داره زني در آشپزخانه براش پخت كنه! و من چقدر دوست دارم در آشپزخانه براي مردم بهترين غذاها رو بپزم.

مي دونين، تازگي ها فكر مي كنم در جريان همسريابي من با خيلي از مردها آشنا شدم؛ با نگرششون به زندگي، با ايده آلهاشون و ..... و اين باعث رشد بيشتر من شده.

بالاخره، مرد من هم، بزودي، سر و كله اش پيدا ميشه، اين رو مطمئنم. اگه قرار بود نشه خداوند اين همه نيروي تلاش رو در من قرار نمي داد. دوست دارم جراحي فكم ديگه زودتر انجام بشه. دلم مي خواد خودم رو با قيافه جديدم ببينم!!

بارالها، دستهاي كوچكم رو كه مدتهاست به سوي درگاهت دراز شده، بگير و از لطفت، رحمتت، كرمت، مهربانيت من، شيما جون و همه اونهايي رو كه دوست دارن ازدواج كنن، بهره مند كن. آمين! آمين! .....

  
نویسنده : دخترک ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ دی ،۱۳۸٥


 

این پستم واسه دل خود خودمه!!

چند روز پیش عید اول مادر یکی از همکارها بود. یه ساعتی رفتیم و بهشون تسلیت گفتیم.

خیلی توی فکرم، خیلی زیاد .... حس می کنم راه زندگی رو دارم اشتباه می رم. هان! دنبال چی راه افتادم؟! چی می خوام؟! دخترک مگه به دنیا اومدی که شوهر و بچه داشته باشی؟! آره؟! همه هدف خدا از به وجود آوردن تو این بوده؟! آره؟! به کجا داری می ری؟! دنبال چی ای؟! یه زمانی، آره، حق داشتی، جوون بودی و نیاز جسمی و روحی به شوهر، حالا چی می خوای؟! می دونی تا فردا هستی که واسه پس فرداهات غصه می خوری؟! خدا رو یادت رفته و هر وقت دم در خونه اش رفتی ازش شوهر خواستی (واسه خودت و دیگران)؟!

بشین زندگیت رو بکن دخترک و از لحظه های آزاد مجردیت استفاده کن....

تازگی یه سردردهایی می گیرم که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه!!  وحشتناکه! می دونم اثر همین غصه های الکی سر شوووووهر نداری و ....! واقعا ارزش نداره! البته زندگی تنهایی هم ارزشی نداره!! داره؟!

ای بابا، این زندگی رو من ازش سر در نمی یارم. تقصیر بزرگتراست که تجربیاتشون رو انتقال نمی دن تا ما هم بفهمیم باید چی کار کنیم؟ نمی گن زندگی چیه؟ باید توش دنبال چی بود؟ ارزشش به چیه؟ ..... فکر کنم خودشون هم نفهمیدن!

  
نویسنده : دخترک ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٥


 

اتفاق خاصی نیافتاده!! من چشم به راه تاریخ جراحی هستم که شاید بهمن ماه باشه.

قراره به پدر و مادرم بگم که میرم ماموریت اداری!!  حالا کو تا اون موقع!

خونه ام هم اصلا وقت نمی کنم برم. صبح تا ظهر سرکارم و بعدازظهر هم چند جا درس می دم

و خودم رو مشغول کردم....

دلم هم گرفته. رفتم توی یه فازی که اصلا خوشم نمی یاد!  یه فاز بی اعتنایی به همه چیز!

قبلا خیلی بهتر بودم. اگه کسی در مورد این فاز اطلاعاتی داره لطفا بهم بده و بگه که قضیه

چیه که من این طوری شدم؟؟! هیچی واسم مهم نیست، هیچی! دیگه مثل قبلا

نمی شینم دعا کنم و از خدا کمک بخوام واسه ازدواجم! دیگه تا اذون می گن یا بارون می یاد

سریع دستهام رو رو به آسمون بلند نمی کنم! نمی دونم. شاید خسته شدم، شاید هم

بی تفاوت، شایدم بی ایمان ....

یعنی شاید خنده دار باشه، اما دیگه شوهر نمی خوام! شاید حس می کنم که دیگه خیلی دیر

شد. همه رفتن سر خونه و زندگیشون و من .... برادرم هم ازدواج کرد. خانومش هم رشته

خودشه و خدا رو شکر هم رو دوست دارند..... اون هم از خونه رفت.... مثل ۱۲ سال پیش که

خواهرم از خونه رفت ..... من هم عضو ثابت این خونه ..... مهم نیست، قسمت من همینه و

نمی شه هیچ کارش کرد. مهم اینه که من همه تلاشم رو کردم. نه؟!

  
نویسنده : دخترک ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٥